موش موشي و خاطراتش
داستان هاي يه دختر كوچولو
امید وارم همتون خوب باشید من هفته ی پیش یکشنبه عید غدیر خم تولدم بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت مامان واسه تولدم یه خرگوش سفید که چشماش سفید هست گرفت و یه لیوان که عکس ۵-۴ سالگیم روش بود بهم داد بابم بهم یه ساعت گرفت داداش مهدیم بهم یه یه ویولن گرفت آجی ماری هم برام یه شال با چندتا موگیر خیلی خوشگل با یه عروسک پستونکیه کوچولو گرفت و اما داداش محمد داداش محمد برام یه گردن بند که کفش دوزک هست برام گرفت که وقتی شاخکاشو فشار بدی بالاش باز میشن و یه ساعت توش هست بقیه هم کلی چیز میز زحمت کشیدن آوردن که اگه بخوام همشو بنویسم دست درد میگیره دفیه دیگه عکس از خرگوشم میزارم نشونتون می دم دخترك در آيينه به خود مي نگريست! (خداي بزرگ خدايي كه من را آفريدي خدايي كه به من پدر و مادر دادي آيا من به گناهي مرتكب شده ام كه بايد اين گونه تاوان پس بده ام ؟ من فقط 12 سالم است طاقت ندارم كه ديگران مرا مدام به تمسخر بگيرند و بخاطر اينكه موهاي سرم ريخته است ........................ من تاوان شيمي درماني ندارم خدايا تو كمكم كن همه مي گويند كه تو فرقي بين بنده هايت نمي گذاري اگر اينگونه است چرا به من كمك نمي كنيد؟ كسي كه دين ندارد او را شفا مي دهي اما من كه به تو معتقد هستم كمكي نميكني خدايا ،كم كم دارم از تو دلسرد مي شوم نگذار از تو جدا شوم) بغضش شكست و قطرات شور اشكش گونه هايش را خيس كرد او دختري بسيار زيبا بود اما از وقتي كه شيمي درماني مي كرد و مو هاي سرش ريخته بود مجبور بود از كلاه گيس استفاده كند و ابرو هايش را با مداد بكشد خيلي سخت است كه موهاي سرت بريزد يا اينكه درد هاي شيمي درماني را تحمل كني بد تر از آن اين است كه فقط 12 سال داشته باشي
سلام دوست داشتم اين داستانم رو راجب يه دختري كه سرطان داره بنويسم لحظه اي به فكر رفتم كه چه سختي هايي نمي كشند كساني كه هم سن من هستند خيلي سخته شيمي درماني من هميشه دعا مي كنم كه همه ي بيمار ها شفا پيدا كنند منتظر حضور و نظرات سبزتون هستم باي تا هاي قرار بود امروز بهترين دوستم يعني فرشته ي آبي را بيدار كنم تا با هم با بال هاي كوچكمان پرواز كنيم و بر روي ابرِ دوستيه پروانه ها بازي كنيم اما چون ديشب تا دير موقع در بركه يقاادك ها و شاپرك ها بازي كرديم خواب مانده دلم براي معلمم يعني خانم فرشته ي سبز تنگ شده او معلمي بسيار مهربان بود او هميشه به ما ياد مي داد چگونه با اطرافيانمان بر خورد كنيم با فرشته كوچولو ها چگونه بر خوردي كنيم راستي چند وقت است فرشته ي مشكي اين طرف ها نيامده شما نمي دانيد كجا است؟ او هميشه بچه ها را به خصوص من و فرشته ي آبي را دوست دارد هميشه براي ما آبنبات و شكلات مي دهد همه ي بچه ها از او مي ترسند چون رنگ او سياه است به نظر من نه رنگ سياه ترس دارد و نه فرشته ي سياه تعجب آور است اسم مادر فرشته ي مشكي ؛ فرشته ي سرخ است بچه ها از او هم مي ترسند اما من و فرشته ي آبي اورا هم خيلي دوست داريم و او را مادر بزرگ صدا مي زنيم اجتمالا فرشته ي سرخ و فرشته ي مشكي به بهشت فرشته ها رفته اند بهشت فرشته ها جايي است كه فقط فرشته هاي خوب وارد انجا مي توانند شوند و فرشته هاي بنفش مراقب هستند تا همه نوع فرشته وارد انجا نشود اوه چه خوب فرشته ي آبي آمد من بايد بروم راستي خودم را معرفي نكردم من فرشته ي صورتي هستم فعلا باي تا هاي آخی (tedi) خوشگل خودم.آخه چرا از من دلگيري من خوابم نمي برد.رفتم كارتون نگاه كردم.نمي خواستم بيدارت كنم عزيزم همچنان ناراحت و دلشكسته به نظر ميرسيد من نبايد دل او عروسك زبون بسه رو بشكوندم منم نمي خواستم دلشو بشكنم ناگهان لبخند بر لبهاي بازش نشست>>>> اون ديگه از من دلخور نبود.هورااااااااااااااا من هم اونو توي بغل گرفتم و با هم رفتيم و كارتون ديديم خيلي خوش حال بود غروب بود.هوا کمی سرد به نظر می رسید. موج دریا کف آلود به سخره می خورد و بر میگشت.قایق موج سوار ماهر روی موج ها حرکت می کرد. تنها و بی هدف به افق دور دست ها نگاه می کرد. هرگز فکر نمی کرد این گونه در میان موج ها گرفتار شود. در آن لحظه واقعا همه چیز در چشمان او سخت و غیر ممکن بود حتی مرگ. -یا مصیح. نمی دانم چکار کنم. شب را کجا و چگونه گذری کنم؟ آیا تا فردا صبح دوام می آورم؟ و هزار سوال بی پاسخ و فریادهای کمک،بي نتيجه در فكر داشت. تصميم گرفت روي قايق موج سواري اش كمي استراحت كند شايد وقتي خستگي اش رفت اين كاووس هم تمام مي شد يا اينكه قدرت و نيروي كافي را به دست آورَد و ................................. پس كمي استراحت كرد. تا چشم به هم گذاشت به خواب و رويا فرو رفت خواب ديد كه مردي با موهاي بلند و نارنجي رنگ و با اعصايي از طلا در برابر او ايستاده - فرزندم مرا صدا زدي . و از من كمك خواستي چه كمكي از من ساخته است؟ -حضرت مصيح شما هستيد؟ باورم نمي شود كه دارم با شما حرف مي زنم - فرزندم از من چه مي خمواهي هر آرزويي داري به من بگو تا بر آرده كنم تو بايد پاداش دعاهاي روزهاي يكشنبه ات را بگيري. - حضرت عيسي تنها آرزوي من فقط رسيدن به مقصدم است يعني به خانه ام برگردم تا برگرشتم به كليسا مي روم و به پدر روهاني ها ۱۰۰ هزار دلار مي دهم تا به بي سرپرستان بدهند و كمك كنند خواهش مي كنم كمكم كن - فرزندم يك بالگرد(هلي كوپتر) به سمت تو مي آيد من در خواب به همسرت ماريا گفتم كه در شمال درياي سياه گير كرده اي او هم به .................................................................. - او عيسي مصيح از تو سپاس گذارم ممنون. چشمانش را باز كرد آري . بالگردي در بالاي سر او قرار داشت و................................................. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- فرقي نمي كند كه ما دينمان مصيح باشد يا زردشت يا اسلام مهم آن است كه به خداي دينمان اعتقاد داشته باشيم و قلبمان پاك باشد دل همه ي شما پاك و سبز باي تا هاي (( { مامان چرا ما بايد موش هارو بخوريم؟ اون ها هم مثل ما زندگي مي كنن دل دارن چرا ما بايد زندگي يه حيوون زنده رو بگيريم تا سير شيم خوب ما هم مثل حيووناي ديگه غذا مون رو از چيز ديگه اي تهيه مي كنيم. اونا گناه دارن } - { مامان جون خوب اگه ما اونارو نخوريم با چي سير شيم ؟ ما بايد گوشت بخوريم تا قوي شيم ما نمي تونيم گياه خوار بشيم ........................................ } )). گفت و گوي موشي با مادرش (( { مامان چرا ما بايد از دست پيشي ها فرار كنيم؟ به نظر من همه ي اونا بدد نيستن.} - { چي ميگي بد نيستن بچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونا دشمن ما هستن اونا مارو مي خورن } )) گفت و گوي انساني با مادرش (( { مامان چرا پيشي ها موش هارو مي خورن؟ اونا مي تونن چيز هاي ديگه هم بخورن و با هم دوست شن اصلا اونا با هم دوست شن خودم براشون پيتزاي خوش مزه درست مي كنم بستني مي دم شكلات ميدم البته اگه با هم دوست شن و غذاي ديگه اي گير نيارن} - { مامان جون خوب ما هم مرغ مي خوريم. گوشت گاو مي خوريم ماهي مي خوريم اما با اونا دشمن نيستيم كه يا اونا با ما دشمن نيستن كه هستن؟ گربه هم غذاش از گوشت. توي اين كوچه پس كوچه ها هم موش زياده .موش هم غذاي لذيزي براي گربه ها هست دليل نمي شه كه اون دو نژاد چون با هم دشمنن همديگرو مي خورن} { مامان تو اشتباه فكر مي كني. بعضي هاشون دوست دارن با هم باشن اما اونايي كه بد اخلاق هستن، همچين كاري رو غلت ميبينن به اونا اجازه ي همچين كاري نميدن.} ))
دقيقا همه ي ما فكر مي كنيم كه موش ها با گربه ها دشمن هستن و به هيچ عنوان نمي تونن رابطه اي با هم بر قرار كنند دوست باشن با هم يا اينكه مثل ما آدما كه با هم رفت و آمد داريم اونا هم رفت و آمد داشته باشن البته اگه ماماناشون بذارن، ميتونن با هم دوست شن بعضي وقتا بزرگ تر ها فكر مي كنند حرفي كه اونا مي گن درسته اما اينطور نيست. درسته كه سن و سالي از اونا گذشته اما خيلي كم از حرف هايي رو كه اونا مي زنن خرابه البته حرف بزرگ تر هارو بايد گوش داد .اونا صلاح ما هارو مي خوان اينقد عميق كه توش غرق بشم.احساس مي كنم همه چيز و همه كس برام دلگير شده دليلش رو نمي دونم. وقتي ناراحتم با عروسكام حرف مي زنم فرقي نمي كنه تدي(teddy) باشه يا هر عروسك ديگه دليلش رو نمي دونم وقتي خستم از اين دنيا دوست دارم از مكاني كه توش هستم دور بشم اون قد دور كه هيچ چيز و هيچكس منو نشناسي و همه منو فراموش كنن دليلش رو نمي دونم. وقتي حوصله ي هيچ چيز و هيچكس رو ندارم دوست دارم برم توي اتاق و درو محكم ببندم براي هميشه انقدر اونجا بمونم كه ديگه همونجا بخواب عميق برم دليل اين رو هم نميدونم بای تا های نمي دانم چرا مادرم مي گويد: (چرا اتاقت را مرتب نميكني حتما با اين وضع اي كه داري انتضار داري نويسنده ي معروف شوي؟ در اتاق تو شتر با ، بار گم ميشود زود اتاقت را مرتب كن يك وقت كسي مي ايد و اگر خواست به اتاق تو بيايد فكر ميكند در بازار شام است با خودم فكر مي كنم: يعني صاحب مغازه ها ،جنس ها و كالا هايشان روي هم طلنبار است؟ شايد هم ،هم مانند من حال تميز كردن اتاق را نداشته باشند! اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته من حق ندارم اين سوال را بكنم چون خودم هم دليلي براي بر هم ريختگي اتاقم ندارم شايد بهتر باشد راجب اين موضوع با یک نفر که قبلا او هم وضعش هم مانند من بوده در میان بگذارم دوست داشتم راجب تدي(tedy) عروسك خوجگلم بنويسم تدي خيلي مهربونه و من سعي مي كنم بيشتر وقتم رو براي اون بگذرونم. اون يه خرس بزرگ پشمالو با رنگ قهوه اي كم رنگ و قلبي كه روش نوشته شده لاو توي دستش داره اون رو خيلي دوست دارم اون هميشه با من حرف مي زنه البته نه با دهنش با قلبش آخه دهنش رو با نخ و سوزن دوختن. نمي تونه بيچاره با دهنش به حرفه كه. مي تونه؟ ما دوتا بعضي وقتا خيلي بهم نزديك ميشيم و از طريق قلبمون ارتباط داريم شبا توي دلم براش داستان مي خونم و يه بوس مي كنم روي لپش بعضي وقتا كه دلم ميگيره ، سرم رو ميزارم روي شيكمش و گريه مي كنم آخه احساس مي كنم اون هم با من احساس هم دردي داره مثلا كسي اون رو درك نمي كنه كه واقعا وجود داره. اونا رو مي خرن و ميدن واسه بچه هاي 2 -3 ساله و اونا عروسك هارو اذيت مي كنن . دماغشون رو گاز ميگيرن. چشماشون رو در ميارن......................... اونا خيلي مهربونن و اگه با اونا مهربون باشيم اونا هم مارو درك مي كنن يكيش عروسك خوبم تدي(tedy) هست نظر بذاريد راجب مطلبم راستي يه وقت فك نكنيد من ديوونه شدما جدي جدي من و تدي با هم ارتباط برقرار مي كنيم از طريق قلبمون. باي تا هاي سلام به بازدیدکنندگان محترم حالتون خوبههههه احوالتون خوبه حالا که خوبید یه دست و یه هورای بلنددددددددددددددددددددددد هووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااااا ببخشید امروز اصلا حال نداشتم داستان بنویسم اومدم نظرتون رو بخوام که داستان بعدیم رو راجب به چی بنویسم من چند تا موضوع میزارم هرکودوم که بیشتر انتخاب شد راجب به اون می نویسم هم کار من کمتر می شه هم زحمت شما موضوع اول : تلاش کنیم تا پیشرفت کنیم موضوع دوم : تخیلی موضوع سوم : عروسک هم می تونه حرف بزنه البته با دهان نه باقلب پاکش یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود توی زمان های قدیم. یه موش و یه خرگوش و یه پیشی با مامان و باباشون زندگی کردن این سه تا 4سالشون بود مامان و بابا هاشون با همدیگه دشمن بودن مامان بابای موش موشی با مامان بابای پیشی دشمن بودن و اونا رو دشمن خودشون می دونستند ولی مامان بابای خرگوشی هم با خونواده موش موشی و هم با خونواده پیشی دشمن بودن اون سه تا بچه همدیگرو خیلی دوست داشتن اون سه تا به عشق همدیگه وقتی مامان بابا هاشون خواب بودن از خونه میزدن بیرون و توی برکه نزدیکای خونشون با هم بازی می کردن اونا با اینکه خطر های جنگل مثل شیر و پلنگ و.................... تهدیدشون می کرد ولی بازم خوشحال بودن و موقعی که آقا ماهِ داشت خورشید خانوم رو بلند می کرد اونا هم تند تند می رفتن تا بخوابن و مامان و باباشون دعوا شون نکنن خلاصه کارشون شده بود که توی کلاس مدرسه که چه ساعتی برن برکه معلمشون یه جغد بود یک روز آقا جغد راز این سه تا بچه رو فهمید اون خیلی ناراحت شد اخه داشت می دید که دانش آموزای زرنگش چه قد تنبل شدن فقط بخاطر اینکه پدر مادرشون نمی زاره با هم حرف بزنن یا اینکه با هم بازی کنن شاید توی دل خودتون دارید می گید که خب چرا اصلا توی مدرسه زنگ تفریح بازی نمی کنن اما خونواده ی اونا اینقدر حساس بودن راجب بچه هاشون که زنگ های تفریح ماماناشون توی حیاط مدرسه می نشستند تا کوچک ترین برخوردی بچه هاشون با هم نکنن اونا روزا درس می خوندن البته چه درس خوندنی همش منتظر بودن که شب برسه و برن آقا جغده تصمیم گرفت که خونواده این سه تا کوچولو رو خونش دعوت کنه البته کوچولو هاشونو نیارن فردا صبح اون روز مامان و بابای موش موشی، خرگوشی و پیشی اومدن خونه ی آقا جغده وقتی سه تاییشون همدیگرو دیدن حتی با هم سلام هم نکردن آقا جغده گفت: ( اِهِم اِهِم) (سلام به همگی. می خواستم موضوعی رو باهاتون در میون بزارم. البته اگه با بچه هاتون برخورد بدی نکنید . بقیه هم قبول کردن آقا جغده گفت: ( شما می دونید با جدائی که بین خودتون به وجود اومده چه لََطمه یی به پیشرفت دانش بچه هاتون زدین؟ هان هان ها؟ بگید دیگه) همشون با ناراحتی جواب دادن: (نه) آقاجغده گفت: (اونا هرشب وقتی که شما ما خوابید میرن نزدیکیه برکه و تا طلوع خورشید با هم می حرفن و بازی می کنن.) بد به اشتباه خودشون پی بردن و از همدیگه با خجالت معذرت خواهی کردن. بعدشم شب خودشون رو به خواب زدن وقتی بچه هاشون از خونه رفتن بیرون اونا هم یواش یواش رفتن بیرون وقتی دیدن که بچه هاشون با چه ذوق و شوقی با هم بازی می کنن اینقدر گریه کردن و فردای اونروز یه سمینار گذاشتن البته یه جورایی جشن بود و همه خوش حال بودن و آقا جغده راجب دانش و دوستی می حرفید
سلام به همگی خوبید؟ ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم بای تا های میدونم اصلا بهم ربط نداشت اسمش و داستانش روز مادر بود. با هم رفته بودن بيرون و براي مامانشون و مادر بزرگشون هديه گرفته بودن. غروب بود سوار ماشينشون شدن رفتن خونه ي مادر بزرگشون. يعني مامان مامانشون. مادر بزرگشون خيلي خوش حال شد. آخه فهميد كه نوه هاش اون رو خيلي مامان بچه ها مثل هميشه قرار بود بياد اما نتونست و قرار شد كه فرداي اون روز بياد وقت شام رسيد. همه سر سفره بودن. همه خوش حال بودن تلفن زنگ خورد. برادر پدربزرگ بود مي خواست احوال پرسي كنه. صحبت هاشون تمام شد. يكدفعه پدر بزرگ بي هوش روي زمين افتاد. يكي مي گفت:آب بيار يكي ديگه گريه مي كرد يكي ديگه مي گفت:قرصش رو بياريد مرضيه كلاس دوم بود و هنوز بچه بود نمي دونست چه خبره اونم گريه مي كرد زنگ زدن آمبولانس بعد هم زنگ زدن به دامادشون يعني اول مامانش گوشي برداشت.اما به روي خودشون نياوردن گفت:اگه مي شه كار حميد داريم. گوشي دادن به باباي مرضيه خاله ي مرضيه به باباي مرضيه گفت: سلام عمو حميد.يه اتفاقي افتاده اگه ميشه بيا.زود سوال كرد گفت چرا؟ گفت: پدرمون .............. باباي مرضيه يك لحظه بي حال شد و تلفن رو قطع كرد و حركت كرد به سمت بيمارستان تقريبا 1 ساعت بعد مامان اومد خونه ي پدرش مرضيه توي سر خودش مي زد و جيغ مي زد. همه گريه مي كردن مرضيه و محمد رو بردن خونه ي عمه شون. محمد مي دونست چه اتفاقي افتاده. هر نيم ساعت حالش بد مي شد.>>>>>> مرضيه هم گريه مي كرد. فردا صبح بيدار شد و ديد هيچ كس جزء دوتا از دختر عمه هاش كسي توي خونه نيست. تازه فهميده بود كه چه اتفاقي افتاده مرضيه رو حتي براي ديدن پدر بزرگش نبرده بودن. خيلي ناراحت شد. و گريه مي كرد و از خدا مي خواست تنها آرزوش بود. اما ديگه كاري نميشد كرد خيلي دلش براي پدر بزرگش تنگ شده بود خدا براي پدر بزرگ مرضيه دو بال داد اون الان بهشته
--------------------- يكي بود يكي نبود 1 روز باراني يك گنجشك بود كه نمي دونست توي اون بارون شديد چيكار كنه. رفت يه برگ درختي رو كند. داشت ميرفت كه يه موشی رو ديد كه داشت به سختي حركت ميكرد. بچه گنجشك ما دلش براش سوخت و برگي رو كه چتر خودش كرده بود به اون هديه داد . داشت ميرفت كه يك دفعه بارون قطع شد. بله عزيزان خدا خيلي مهربونه. اگه ببينه كه ايثار مي كنيد اونم در هاي رحمتش رو بروتون باز ميكنه. هيچ وقت نا اميد نشيد در هيچ راهي ،همييشه مامانم ميگه: نا اميدي همسايه ي ديوار به ديوار شيطونه. ياد پدر بزرگم افتادم هميشه مي گفت: زهرا(مامانم) بجاي بچه جن ساخته بهم می گفت جن بو داده خدا بيامرزتش خيلي دوسش داشتم كلاس 2 دبستان كه بودم رحمت خدا رفت. الان كلاس 1 راهنمايي ميرم. يعني يه ،5 سالي ميشه رحمت خدا رفته ، روز مادر بود. با اميد پيروزي انقلاب سبز يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچكس نبود.زير اين سقف كبود.يه پيرمرد و نوه اش بود. اسم نوه اش مهشيد بود. پير مرد خيلي نوه شو دوست داشت بده البته راستي بچه ها مهشيد گلي ما ، نوه اصلي پيرمرد نبود پيرمرد يك روز زمستوني از باغ كه ميگذشت دختر بچه ايي رو ديد كه تصميم گرفت اسم زن خدا بيامرزش رو روش بذاره .در واقع مامان باباي مهشيد،مهشيد رو سر راه گذاشته بودن. يه روز سرد زمستوني مهشيد با چشماني مظلوم به پدر بزرگ خيره شده بود .اون روز حال پدر بزگ خوب نبود مي خواست بره اون ور دنيا و مهشيد رو تنها بزاره.مهشيد اون روز فقط يه تيكه نون خشك خورد،آخه چيزي نداشت كه با اون پدر بزرگ رو خوب كنه يا دوايي كه به درد اون بخوره اخه زندگي و مرگ دست خداست. چشماش رو روي هم گذاشت وقتي كه بيدار شد ديد پدر بزرگ عمرش رو داده و با فرشته خدا رفته توي آسمون ها. مهشيد ناراحت بود اما نه به خاطر اينكه پدر بزرگش رو از دست داده اخه مطمئن بود كه خدا بنده هاي خوبش رو جاي مناسبي قرار ميده.اون براي اين ناراحت بود كه ديگه تنها شده بود . وقتي كه با چشماني پر از بغض ،پدر بزرگ را بلند مي كرد كه او را تنهايي كفن و دفن كند ديد نامه اي از زير بالشت پدر بزرگ بيرون امد آري او وصيت نامه بود در آن نوشته شده بود: به نام دوست كه هرچه داريم از اوست سلام فرزند عزيزم.حالا كه از پيش تو رفته ام غمگيني و لباس عزا بر تن داري. من دارايي هايم را در حياط باغچه خاك كرده ام و چند نصيحت براي تو دارم. 1-هميشه به ياد خدا باش تا در تمام مشكلات به تو كمك كند. 2- درس هايت را بخوان تا ديگر فقر به سراغت نيايد 3- مراقب اطرافيانت باش،زيرا گرگ در جامعه زياد است. مهشيد از اينكه پدر بزرگ او را نصيحت كرده خيلي خوشحال بود. تا 2 ماه لباس عزا به تن داشت.بعد از دو ماه شروع به درش خواندن كرد.او دختر خوبي بود براي همين همه اورا دوست داشتن. 10 سال بعد. حالا مهشيد قصه ي او يه پسري رو ميشناخت كه پسر خوب و ساده اي بود.اسمش شايان بود.شايان تنها زندگي مي كرد و زندگي فقيرانه ايي داشت.خلاصه با هم ازدواج كردند و بعد از 2سال صاحب دوتا بچه كوجگل موجگل شدند كه اسم يكي شون مرضيه و اسم يكي ديگشون محمد بود. چه خوب ما الان توی فضا هستیم>>>>>> بچه ها اگر دقت کنید سیاره ی پلوتو رو خواهید دید. بچه ها مراقب باشید که کپسول اکسیژنتون سوراخ نشه. میدونید که!!!!!! اینجا اکسیژن نیست. بچه ها اون موجود فضایی رو ببینیددددددددد!!!!!!!!!! نگاه یک چشم داره>>>> آن ها هم بچه هایش است. الان ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه که به فضا رسیدیم. خوب بچه ها سوار سفینه بشید که به سوی ستاره ها و کره ی ماه حرکت کنیم ------------------------------------------------------------- به امید به امید آینده سبز و یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیچکس نبود . دوتا دختر مهربون بودند که توی یه صحنه تصادف مامان و باباشون رو ازدست میدن واسه همین تصمیم گرفت که برن توی یه جنگل دور زندگی کنند. توی اون جنگل بزرگ که مرضیه و نگین زندگی میکردن حیوون های زیادی از جمله وحشی و اهلی زندگی می کردند. یروز بهاری آقا روباه حسود قهر کنن . یک روز تابستانی که نگین رفته بود میوه بچینه روباه در کلبه رو زد آخه می دونست که نگین رفته و مرضیه خودش تنهاست. در کلبه به صدا درومد مرضیه درو باز کرد وگفت:سلام آقاه روباه خوب شد که اومدی دیگه داشت حوصله ام سر می رفت. آقاه روباه گفت:ااااااا سلاممممم خوبی مرضیه جون چه خبرا؟؟؟؟؟ داشتم از این ورا رد می شدم گفتم یه سر هم به تو بزنم. خلاصه اومد تو و با کمی حرف های تفرقه راستش مرضیه جون اومدم.......... مرضیه: راستش اومدي چي؟ آقاه روباه: اومدم بگم نگين راجب تو يه چيز هايي رو به من گفته. مرضيه: چه چيز هايي؟ آقاه روباه: نگيني كه خيلي دوسش داري نگيني كه خيلي بهش احترام مي زاري به من گفته كه تو خيلي دختر بدي هستي تو بدون اجازه وسايل بقيه حيوونا رو برميداري ( بعدش خدا حافظي كرد و رفتش نزديك هاي ظهر بود نگين كه اومد مرضيه دم در بود نگين با ميوه هاي رنگارنگ و آب چشمه اومد بخونه. بعد گفت : بعدش بدون اينكه بذاره يه كلمه نگين حرف بزنه با گريه در كلبه رو بست و رفت توي كلبه. نگين بي خبر هم گريه كنان پيش آقا شيره رفت و تمام ماجرا رو براش تعريف كرد. آقا شيره گفت: همش زيره سره آقا روباهست. با نگين رفتم خونه آقا روباه. درو زدن. آقا روبا اومد درو باز كرد. آقا شيره گفت: ببين آقا روباه من ناهار نخوردم اگه ميخواي كه ناهار من نشي بدو آماده شو تا بريم كلبه مرضيه و نگين و اونجا در حضور همه ي حيوونا اعتراف كني كه همه ي اين چيز هايي رو كه به مرضيه گفتي دروغ بوده اگه نه هم كه ناهار من شدي خلاصه عزيزان همه ي حيوانات جنگل جمع شدند بعد هم آقا روباه اعتراف كرد كه دوروغ گفته و مرضيه هم نگين رو توي بغل گرفت و گفت بعد هم يك گود باي پارتي براي آقا روباه گرفتند و ازجنگل بيرون انداختنش . سلام مامان جونم.خوبي؟ ماري . مملي و داداش مهدي خوب هستن؟ بابا چي؟؟؟؟ منم خوبم. مامان من دوستاي خيلي مهربوني دارم بخوصوص ياسمين،مريم و راضيه و فاطمه. درس هامو ميخونم .يعني همه ي بچه هاي كلاسمون اينجوريه مهربون و فداكاره. كولر كلاسمون هر ۵ دقيقه ۱بار خاموش ميشه.اعصاب هممونو خورد كرده مامانی تو بهترین دوست برای منی و همیشه دعا های خیر تو پشت و پناه من بوده.سلام آجی ماری و داداش مهدی و مملی و بابای برسون بای.تا.های بای تا های![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
آيا واقعا بازار شام اينقد در هم بر هم است؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
i love tedy


(در ضمن گفتم آقا ماهِ آخه بعضیا می گن چرا مردا همش باید روباه-گرگ................. بشنمنم اومدم ماه رو کردم آقا)
قرار بزارن
اونا توی کلاس با برگه ی دفترشون موشک درست می کردن و توی موشک ساعت قرارشون رو یاداشت می کردن و یواشکی واسه همدیگه می فرستادن
![]()












يكي بود يكي نبود![]()
غير از خدا هيچكس نبود.![]()
يه دختر كوچولو بود كه با برادرش زندگي ميكرد
.اسم خودش درنا بوداسم برادرش ياشار.(بچه ها اين2 اسم خيلي خوشگلن مگه نه؟)هردوشون پيش مادر بزرگشون زندگي ميكردن.مامان باباشون مرده بودن.![]()
نمی دونم چرا توی داستانام مامان بابا هارو می کشم![]()
مادربزرگشون هميشه بهشون مي گفت:بچه هاي من
نازنين هاي من![]()
هميشه درس بخون تا ، توي زندگيتون هميشه موفق باشيد.![]()
و هميشه به ياد خدا باشين.خدا گفته:از شما حركت از من بركت![]()
اين خوانواده ي كوچيك خيلي زندگي خوبي داشتن.![]()
![]()
![]()
چون درنا و ياشار هم سن بودن واسه همين با هم درس مي خوندنو باهم توي يه كلاس بودن![]()
وتوي درسا از هم كمك مي گرفتن.![]()
يه روز درنا حالش بد بود>>>
و نتونست درس بخونهاتفاقا اون روز امتحان علوم داشت![]()
گفت:مادر بزرگ هميشه ميگه خدا گفته از شما حركت از من بركت.![]()
![]()
منم نماز مي خونمدعا مي كنم![]()
تا خدا توي درسم بهم كمك كنه.![]()
اون روز با اينكه حال و روز خوبي نداشت با ياشار مي ره مدرسهامتحان مي ده
.ناراحت مياد خونه.![]()
مادربزرگش با لبخند
مياد صورت درنا رو بوس مي كنه
ميگهعزيزم![]()
چرا ناراحتي
؟گفت:مادر جون امتحانم رو خراب كردم![]()
خودتون گفتيد خدا گفته از شما حركت از من بركت![]()
من كلي نماز خوندم دعا كردم![]()
![]()
چرا الان نمرمم 15 شده؟![]()
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مادر بزرگ قه قه>>>:
مي خنده ميگهگل قشنگ من![]()
نازنين من![]()
منظور من اين نبود كه مثلا تو دعا بكني و از خدا كمك بخواي![]()
اين كار درسته
اما
خودت هم بايد درست رو بخونيوقتي چيزي نخوندي![]()
چه جوري مي خواي خدا كمكت كنه؟![]()

----------------------------------------------------------------------------------------------------بچه ها سلام![]()
فردا نتيجه امتحان نمونه دولتي رو مي زنن .![]()
خدا كه قبول شده باشم.![]()
باي تا هاي![]()










يكي بود يكي نبود.2 تا گل بودند كه اسم يكيشون رز بود يكي ديگشون محمدي.رز هميشه به محمدي مي گفت:من از تو جوون ترم.پر برگ ترم.اما محمدي اصلا ناراحت نمي شد و مي گفت:پژمرده شدن يا پر گلبرگ بودن ما همه ،دست خداست.اونه كه همه ي مارو آفريده.يه روز رز كه همش به خودش مي نازيد يك دفعه يه ماشين از روش رد ميشه و له ميشه.محمدي هم اونقدر ناراحتو تا می تونه گریه می کنهتا اینکه:اونم برگاش می ریزه و پژمرده ی پژمرده ميشهاونم ميره بهشت
خلاصه بياييد ما همه انسان ها ، مثل گل محمدي باشيم و حسرت را از خود برانيم و خدا را بخوانيم.![]()
![]()
بای تا های![]()












يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچكس نبود![]()
مهدي و
مريم و
محمد و
مرضيه
برادر خواهر بودن.![]()
دوست دارن و هميشه
به يادش هستن.![]()
.
.شام تمام شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از هركي سوال مي كرد چي شده مي گفتن هيچي![]()
باباي مرضيه.
.
همه ساكت شدن.
همه شروع به گريه كردن.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
.![]()
كه حتي براي آخرين بار پدر بزرگش رو ببينه .
.
انگار 1 سال اون رو نديده بود .
براي پرواز كه راحت تر بياد توي آسمون ها.
و از اون بالا نوه هاش رو ميبينه.
------------------------------------با تاخير مي گم:![]()
روز مادر بر تمامي مادر ها مبارك باد![]()
![]()
به خصوص:
مادر خودم و ![]()
![]()
مادر 3 تا از دوستانم
چون اين 4 تا مادر مادر هاي نمونه هستن.بچه ها اين داستان واقعي هست
.من مرضيه هستم![]()
كوچك ترين اعضاي خوانواده هستم.هيچ وقت اون روز كه پدر بزرگم رحمت خدا رفته بود رو از ياد نمي برم.![]()
.
اون بهترين پدربزرگ توي دنيا بود![]()
بای تا های 











.jpg)
باي تا هاي 











.شب و روز كار مي كرد تا بتونه خرج مدرسه مهشيد
.راستش رو بخواين
ما يه متب داره و دكتر اطفال شده.موقش رسيده كه ازدواج كنه.
با اميد پيروزي آقاي مهندس موسوي با ي تا هاي![]()












![]()
![]()
چه بامزه ست![]()
![]()
![]()
ما باید از این لحظه ها به خوبی استفاده کنیم![]()
.gif.jpg)
انقلاب سبز![]()
پیروزی آقای مهندس ![]()
![]()
موسوی![]()
![]()
بای تا های![]()












![]()
.با خودش گفت فایده ای نداره.من باید یکاری کنم که این دتا دخمل باهم ![]()
>>>>>>>>>
ای روباه حیله گر![]()
![]()
سر گرم شد و بعد گفت:![]()
![]()
![]()
واقعا؟؟؟؟؟؟؟![]()
چه قدر كه اين روباه داستان ما حيله گره مگه نه؟؟)مرضيه اين قيافه رو به خودش گرفته بود>>>>
<<<<
كه حالا ميري و منو جلو بقيه خراب مي كني
.
حالا ميدونم چيكارش كنم![]()
(اي ول اي ول داش شيره رو اي ول)![]()
![]()
![]()
(البته اين شير قصه ي ما كسي رو نمي خورد.گياه خوار بود)![]()
من و ببخش كه زود قزاوت كرد![]()
به اميد انقلاب سبز هرچند كه نمي تونم راي بدم![]()
باي تا هاي ![]()












نامه اي به مادر خوبم كه بهترين دوست براي من بوده است.![]()
.معلممون هم خيلي
.














